- تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 13:31
هنوزم برام کامنت میزارین .. این یعنی یه چیزایی هیچوقت فراموش نمیشن .. اون جمعیت فراوون الان کجان؟ الان چند نفریم ؟ نمیدونم .. کیبوردم خراب شده .. راحت نمیشه نوشت . اما من دلتنگ نوشتنم .با هر شرایطی مینویسم .. چقدر حرف دارم .....Adblock test (Why?)
گذر موقت .. - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 6:02
فصلها تند تند عوض میشن .. تو قد میکشی .. بزرگ میشی .. زیبا میشی .. من و معشوق در برابر چشمهای قشنگ تو موی سپید میکنیم ..چین به پیشانیهامان میافتد .. آرام و آهسته با تو راه میرویم تا باشیم اون پله هایی
خونه تکونی - تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 6:02
دردخوشایندی توی بازوامه و درد کمی آزاردهنده توی زانوام .. نور خوشرنگ روز تابیده روی گلدون تازه ی کاملیا که هدیه ی بیست و دومین سالگرد آشناییمونه و حال منو عالیتر میکنهبوی نرم کننده . بوی شیشه پاک کن . نسیم خنک اسفندی . بوی مریمی که دیروز برای دلم گرفتم. این روزا حس خوبی دارن . تمیز کردن .نو کردن . ت...
سلام به خونه ی همیشگیم .. - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 14:08
توی خونه تنهام ... تنهای تنها .. ولی اینبار خیلی فرق داره .. غذام روی گازه . کیک توی فر . بوی خوش نرم کننده از لباسای شسته شده که روی رخت آویز جلوی باد کولر پهنن تا خشک شن به مشام میرسه . اتاق نمناکه آخه تازه تی کشیدم . پاهام کمی درد میکنه چون خیلی بدوبدو کردم . صدای آهنگ ملایمی که برای دلم گذاشتم ح...
یه لاله ی دلتنگ .. - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده .. دلم برای یه کم لاله تنگ شده .. دلم برای خودم تنگ شده .. انگار خیلی وقته نگاهی به خودم نکردم .. خیلی وقته نتونستم یه دل سیر بنویسم .. خیلی وقته یه لاله ی دیگه شدم .. این خوبه ها . نه اینکه بد باشه . فقط گفتم دلتنگم .. یادش بخیر .. اینجا مینشیتمو مینوشتم .. از همه چی ..
لاله لاله .. - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
با صدای دردونه از خواب بیدار میشم . با چشمایی بسته از توی تخت پا میشمو راه میافتم سمت اتاق فرشته کوچولوم . توی راه پام میخوره به یه چیزی که میگه "ماما" خندم میگیره . چشامو نیمه باز میکنمو میبینم توی مسیر کلی اسباب بازی و عروسک افتاده . سلامو صبح بخیر باانرژی صبحگاهی سرحالم میکنه .
یه جشن کوچولو به سبک لاله :) - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
شب خوب نخوابیدم . پهلوم درد میکرد . شاید دو یا سه ساعت خوابیدم . صبح وقت رفتن معشوق بیدار شدمو بدرقش کردم . عاشقانه تر از صبحهای قبل . فرشته کوچولومون زودتر از معمول بیدار شد . با وجود کسالت سعی کردم سرحال باشم . پنجره رو که باز کردم با اولین نسیم خنک صبح حالم بهتر شد . پر شدم از شور زندگی . یه صب
حال خوب :) - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
خونه رو نگاه میکنم و کیف میکنم :) خیلی مرتب نیست ولی همه چیز طبق قاعدست . وسایل بازی توی هال بنظرم شکل قشنگی درست کردن . آشپزخونه مرتبه . سرویسا برق میزنن . دختر کوچولوم شنگوله چون حسابی باهاش بازی کردم . بوی خوش قیمه بادمجون توی خونه پیچیده . این برنج جدیده هم محشره . بوی خوش پلو حسابی سر ذوقم آورد
لاله وار .. - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
به دستام نگاه میکنم .. عجیب شبیه دستای مامان شدن .. بی اختیار میبوسمشون ! حس میکنم این دستا با دستای قبلی لاله فرق دارن .. از نظر ظاهری خیلی فرق دارن و امیدوارم از نظر خوبی هم فرق کرده باشن .. یعنی دستی مادرانه شده باشن که لیاقت کشیده شدن به سر فرزندو داره .. آخرین ماه دو سالگی دردونست . سرم خیلی ش
یک روز معمولی .. - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
صبح ساعت شیش و نیم بیدار شدیم :) ما یه مامان و دختر سحرخیزیم :) اولش خیلی خواب آلود بودم . دخترکو بغل کردمو توی تخت کنار خودم خوابوندمش . فشارش دادم . بوش کردم . مست شدم . با چشای پف کردش نگام کردو گفت مامان لطفا پاشو . یک دو سه . منم مثل فنر از جام پریدمو دیگه از خواب خبری نبود . آوای خوش صبح عجیب
یه لاله ی سه ساله ! - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 21:26
روزهای گرم و شرجی با جدیدترین تجربه ها میگذرن . دختر کوچولوم سه سالگیشو شروع کرده و من بسیار هیجانزده ام . احساس میکنم دخترکم یه دفه بزرگ شده . یه دفه قد کشیده . یه دفه فهمیده تر شده . احساس میکنم خیلی خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم . احساس میکنم من هم سه ساله شدم ! سه سالی متفاوت از سایر زندگیم
یه روزمرگی قشنگ .. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:30
از خواب بیدار شدیم . ساعت 7 و 45 دقیقست ! خیلی خوابیدیم !! ساعت خواب فرشته کوچولوم یه کم تغییر کرده . آخه شبا خیلی دیر میخوابه و اینه که صبا یه کم بیشتر میخوابه . مرد خستمون از راه میرسه . آخه شب کاریم . بعد از بازی بوسه و بغل بابایی خسته رو میفرستیم بخوابه و خودمون صبحمونو شروع میکنیم . مامان مشغول...
یک صبحانه با لاله .. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:30
ساعت 7 صبحه .. نور دل انگیز صبح پاشیده توی اتاق شایلی . پرده رو میزنم کنار کمی گوشه ی پنجره رو باز میزارم تا هوای اول صبح بیاد توی اتاق . هرچند باد خنکی نیست ولی پیشکش امروزه . شایلی در حال تمرین جدا خوابیدنه . بخاطر همین من نمیتونم شبها کامل بخوابم . این جدا شدن برای منم سخته . دو سال تمام نفس به ن...
من لاله ام .. هنوز .. همیشه .. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:30
توی خنکای کولر نشستم . از گرمای بیرون دورم .. دخترک کوچولوم هی میاد روی پام میشینه و هی دست میزنه به کلیدای کیبورد و هی صورتمو میچرخونه سمت خودشو میگه " مامان خوشحالی ؟" و من لبخند میزنمو میگم "بله . خیلی " روزای سختی رو گذروندم . اصلا فکر میکنم مادر بودن با همه ی شیرینی و قشنگیش سختترین مسئولیت دنی...
عروسک بازی لاله .. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:29
خونه شلوغه :) همه چیز به هم ریختست ! در میان وسواس پرنظم لاله ی قبلا این بهت برانگیزه که من بین اینهمه اسباب بازی و عروسک و خورده بیسکوییت نشستمو لبخند میزنم ! خونه پر از صدای عروسکاست .. عروسک کوچولوی من رقصان و شاد از این اتاق به اون اتاق میدوه شادی میکنه هیاهو میکنه و منو غرق لذتی وصف نشدنی میکنه...
یه لاله ی پاییزی .. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 15:29
دوباره پاییز . . دوباره لاله . . دوباره عشقی آتشین .. این فصل رو دوست دارم . دیوانه وار . اصلا نمیدونم از شوق بودن توی پاییز باید چه کنم !! هر روزم به عشق میگذره هرچند حالم بد باشه . هرچند اتفاقات ناخوشایند بیافته . باز من . لاله ی دشتم که از عشق لبریزم .. هر روز و هر لحظه به این فکر میکنم که چیکار ...

برچسب‌های مرتبط

یک صبحانه با کلاس | صبحانه یک زن باردار | صبحانه یک خانم باردار | یک صبحانه سالم چگونه باید باشد | یه لاله ی در خون خفته |